شمارهٔ ۶۸۹
عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشیزخمم همه تن، مرهم من بلکه تو باشی
مشکل که برد دل ز کسی پیچش موییدر طرّة آشفته شکن بلکه تو باشی
در هر گذر از دست تو فریاد برآرمهر کس که کند گوش به من بلکه تو باشی
من هیچ ندارم که توان گفت که آنیجانی که ندارم به بدن بلکه تو باشی
در سرو و گل و یاسمن آن نور ندیدمهنگامة مرغان چمن بلکه تو باشی
غارتگری هوش ز هر جرعه نیایدصاف قدح و دردی دن بلکه تو باشی
فیّاض چو خواهد سخنی واکشد از منلب میگزم از شرم سخن بلکه تو باشی