گنج

شمارهٔ ۶۸۸

۷ بیت
ترا می‌خواستم ای غم که شب‌ها یار من باشیتو هم ای ناله بزم افروز شام تار من باشی
ترا شب زنده‌داری زان سبب آموختم ای اشککه شب‌ها پاسبان دیدة بیدار من باشی
ترا دریای خون ای دیده زان دادم که گر روزیز من کاری نیاید آبروی کار من باشی
تو ای بد صبا زانت به زلفش فخر می‌دادمکه گر دامن کشد از من تو جانب‌دار من باشی
دلم آیینة حسن است خواهی چهره بنمایمکه تا روز قیامت عاشق دیدار من باشی
چه بهتر زانکه طبع نازکت مشغول من باشداگر راحت نخواهی از پی آزار من باشی
دلم را غمگساری‌ها نمی‌سازد همان بهترغمم افزون کنی فیّاض اگر غمخوار من باشی