شمارهٔ ۶۸۵
آنکه من دارم ندارد همچو او دلبر کسیبیوفا پرور کسی، ظالم کسی، کافر کسی
تا تواند سوختن داغ جنون بر سر کسینیست عاقل گر کشد درد سر افسر کسی
ساده لوحم هر که آید در دلم جا میکندخانة آیینه را هرگز نبندد در کسی
زاهد و کبر و نماز و عاشق و عجز و نیازدل به درگاهش به چیزی میکند خوش هر کسی
از فلک دل خوش به چندین ناخوشیها کردهامدلخوشی جز من کجا دیدست از چنبر کسی
نامرادم کرد و آخر بر مراد خود نشانداز فلک این مردمیها کی کند باور کسی
زان دهانم بوسه نه، پیغام نه، دشنام نهتنگ هم نتوان گرفتن اینقدرها بر کسی
منع زاهد کردمت فیّاض صد بار و نشدخود تأمل کن چه گوید با تو خود دیگر کسی