شمارهٔ ۶۸۶
در دلم نیست به جز عهد تو پیمان کسیچند بیداد کنی بر دلم ای جان کسی
کفر را سلسله جنبان مشو از بهر خدازلف بر هم چه زنی آفت ایمان کسی
گر بمیرم نکشم ناز طبیبان در عشقدرد او را نتوان داد به درمان کسی
نکنم عزم سفر گر به بهشتم طلبندتا توان رفت درین شهر به فرمان کسی
منع دل چون کنم از دیدن رویش فیّاضنبرد اینِ دل سودازده فرمان کسی