گنج

شمارهٔ ۶۸۴

۷ بیت
من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسیچارة درد دل من جز تو نتواند کسی
دیگرانت مهربان دانند و من نامهربانآنچه من می‌دانم از قَدرت نمی‌داند کسی
تا برون رفتی تو، یاران دست از هم داده‌اندشمع چون برخاست در مجلس نمی‌ماند کسی
دست‌مزد باغبانِ نخلِ خواهش آبله‌ستاین چنین نخلی چرا در سینه بنشاند کسی!
همچو اخگر گر نسوزاند وجود خویش راپس چه خاکستر ندانم بر سر افشاند کسی!
مجلس عیشست و طبع دردمندی نازکستخاطر آزردة ما را نرنجاند کسی
درد دل پردازی فیّاض را شرمنده‌امنامة او را ز بیقدری نمی‌خواند کسی