شمارهٔ ۶۸۱
بزم عشق است سبک پا به میان نگذاریبیادب لب به لب آه و فغان نگذاری
همّت آنست که بیبرگ درآیی به چمنزحمت برگفشانی به خزان نگذاری
مردی آنست که با بندگی آزاد رویخویش را در ته این بارِ گران نگذاری
خضرواری طلب ترک رسوم خردستبیجنون پا به بیابان جهان نگذاری
چهرهٔ تُرک جهان رنگ رعونت داردپای همّت به سر کون و مکان نگذاری
اختیار دل ما در سر زلفت گر هستسر این رشته به دست دگران نگذاری
شاهدِ شرم تنکروی و، تمنّا گستاخنگه حسرت ما را به زبان نگذاری
با چنین چهره اگر میزده آیی به چمنرنگ بر چهرة گلزار خزان نگذاری
گر تو خواهی که زنی لاف محبت فیّاضشرط عشق است که از خویش نشان نگذاری