شمارهٔ ۶۸۰
ز اوج عشق نداریم مطلب دگریهمین بس است که بر هم زنیم بال و پری
ز جام حسن که عالم ازو خراباتستندیدهایم ز چشم بتان خرابتری
خراب حالی یعقوب را چه میداندپدر، که گم نشد از دودمان او پسری
همیشه از خط و زلف انقلابِ دورانستیکی چو رفت ز دنبال میرسد دگری
زهر که تیغ تفوّق به ما بلند شودنمیکنیم به غیر از فتادگی سپری
به عهد ناز تو گردنکشان کشور حسنبه پیش تیغ تغافل کشیدهاند سری
به سعی خویش درین راه میروم فیّاضچو نقش پای خودم نیست هیچ راهبری