شمارهٔ ۶۷۹
دوش کردی پرسش گرمی که جانم سوختیآشکارا لطف کردی و نهانم سوختی
موج تبخال از دلم تا ساحل لب میرسدبس که مغز آرزو در استخوانم سوختی
دوش با سبّابة مژگان گرفتی نبض دلخون طاقت در رگ تاب و توانم سوختی
میزدی آبی بر آتش از برون پرده لیکآتشی افروختی در دل که جانم سوختی
گوش افکندی که پرسی حال و از شرم سخنحسرت صد شکوه در کام زبانم سوختی
رنگ غم دیدی که از خاکسترم بیرون نرفتای که صد بار از برای امتحانم سوختی
شعلة برق نگاهی سر به جان دادی کز آندر درون سینه صد راز نهانم سوختی
آتشی افروختی ای ناله در جان حزینخود برون جستی و غافل در میانم سوختی
باز دل فیّاض در آتش گرو داری که دوشنالهای کردی که جان ناتوانم سوختی