گنج

شمارهٔ ۶۷۸

۱۷ بیت
دعوت عشق است اینکه بار نیابیعزّت عشق اینکه اعتبار نیابی
تا به کف عشق، بی‌هراس چو منصورسر ننهی، پای تختِ دار نیابی
لنگر کشتیِّ دل، شکستن کشتی استترسم اگر نشکنی قرار نیابی
وصلِ کنار آفتِ سفینة موجستراه همان به که برکنار نیابی
ترک علایق کنون بکن که جوانیدجله چو پرتر شود گذار نیابی
راه برو پیش از آنکه راه ببندندکار بکن پیش از آنکه کار نیابی
توسن عمر این چنین که رام تو کردندحیف درین دشت اگر شکار نیابی
فرصت عمرت سوار سرعت برقستیک دو نفس گرد این سوار نیابی
دل ندهد نور با وجود علایقآینه روشن درین غبار نیابی
سایة راحت مجو ز بوتة دنیااین گل بی‌خار را ز خار نیابی
با تو بگویم حقیقت نظر عقلگرد ببینی ولی سوار نیابی
نقد تو گیرد عیار اگر دو سه روزیدر کف این ناکسان عیار نیابی
اهل هوس تا به خویش بار دهندتدر صف مردانِ عشق بار نیابی
چشم بد روزگار در پی زخمستدر نظر آن به که اعتبار نیابی
کار کن امروز اختیار که فردادر کف خود هیچ اختیار نیابی
یار طلب پیش از آنکه در همه عالمیار بگویی و هیچ یار نیابی
رنگ هوس بیوفاست به که چو فیّاضدر کف دست خود این نگار نیابی