شمارهٔ ۶۸۲
نظرباز صف مژگانش با خنجر کند بازیتماشایی تیغ ابرویش با سر کند بازی
نمایانست خال سبز در چین سر زلفشبسان طفل هندویی که در چنبر کند بازی
من و یک نیم جان آن نیز نذر باختن دارمحریف مهربانی کو که با من سر کند بازی
سر زلف درازت سرکش و من سخت کوته دستکجا در دست من افتد، مگر اختر کند بازی
به گردون سر فرو نارد ز شوخی نازنین منمسیح است آنکه چون طفلان به خاکستر کند بازی
اگر از شش جهت بندد فلک ره بر دل تنگمنیندیشد همان این مهره در ششدر کند بازی
نترسد چشمم ار سیلاب غم عالم فرو گیردکه طوفان دیده با دریای پهناور کند بازی
باین بیطاقتی کارم سپرداریست در رزمیکه دل در سینة شیران جنگاور کند بازی
نمک پروردة دریا نمیاندیشد از دریافلک در آب چشمم همچو نیلوفر کند بازی
پس از قتلم که هر کس سر به زانوی الم باشدسرم در دامن تیغ تو با جوهر کند بازی
دم تیغ تو دارد اختلاطی با دل فیّاضندیدم آب را هرگز که با اخگر کند بازی