شمارهٔ ۶۷۵
ای حسرت لبت به دل نیشکر گرهیاقوت را ز لعل تو خون در جگر گره
در دیده گشته خیره نگاهان شوق راچون مردمک ز شرم تو تار نظر گره
هر جا سخن ز لعل لبت بگذرد رواستکاب صفا شود به گلوی گهر گره
با خار خار عشق تو مستان غمزه رادل را نمیشود هوس نیشتر گره
حرفی ز زلف میشنوی وه چه غافلیکاندیشه را چه سان گره افتاد بر گره
اطفال باغ را ز شمیم تو در دماغگردید آرزوی نسیم سحر گره