شمارهٔ ۶۷۴
گریه از بیم تو شد در دل بیتاب گرهبر سر هر مژهام قطرة سیماب گره
احتیاط سر زلف تو بنازم که زَدَستدل بیتاب مرا بر سر هر تاب گره
بس که در خوابگه عیش به خود میپیچمشده هر مو به تن بستر سنجاب گره
از دم تیغ اجل اهل فنا آزادندحسرت این رمه شد در دل قصّاب گره
درِ صد گنج قناعت به رخت باز و ز حرصقفل امّید تو در خاطر هر باب گره
نیست جوهر که به یاد لب ما تشنه لبانشده شمشیر ستم را به گلو آب گره
در دل خون شده فیّاض جدا از تبریزشده چون قطرة خون حسرت سرخاب گره