شمارهٔ ۶۶۰
در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب اوچشم همه شب تا روز بیدار ز خواب او
تیغ تو و ما هر دو از تشنه لبی مردیماو تشنه به خون ما، ما تشنه به آب او
از ساغر وصل او لب تر نتوان کردناندیشه به چرخ افتد از بوی شراب او
در بزم جگرخواری جرأت نتوان کردنخمیازه نفس دزدد از بوی کباب او
اندیشه نرنجانی از تربیتم فیّاضممکن نبود هرگز تعمیر خراب او