شمارهٔ ۶۶۱
بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن اوچمن چمن نشکفتیم از شکفتن او
کشید گوشة دامن ز ما ولی در حشرچو خون کشته بود دست ما و دامن او
سپهر کام دل من نداد و میترسمکه دود ناله برآرد دلم ز خرمن او
چو شیشه هر که تنک ظرفیی کند در بزمبه قول مفتی خم خون او به گردن او
به ذو فنونی فیّاض اعتباری نیستاگر چه شیوة عشق و جنون بود فن او
زلف افشاندی و بردی همه ایمان به گروکفر را سلسله جنبید دگر از سر نو
سایه افکندی اگر بر سر ما نیست عجبنتواند که ز خورشید نریزد پرتو
نخل امّید به بر میرسد، اندیشه مدارکشت را صبر بباید که رسد وقت درو
با بدی چشم نکویی نتوان داشت ز کسبَرِ گندم نخوری جان من از کشتة جو
عیش امروز مده از کف فرصت فیّاضغم فردا چه خوری روز نو و روزی نو