شمارهٔ ۶۵۳
تا دورم از تو ای بت نامهربان مندورست شادمانی عالم ز جان من
چندان بگریم از غم دوری که سیل اشکچون خس به کوی دوست برد استخوان من
با آنکه عمر من همه با یاد او گذشتهرگز نگفت: یاوه سگ آستان من
جز گریه کس نکرده شبی میل صحبتمجز ناله کس نبوده دمی همزبان من
فیّاض خوش دگر به زبانها فتادهایترسم به گوش غیر رسد داستان من