شمارهٔ ۶۵۴
گر نه ابراهیم عهد خود بود جانان منچون کند جا در دل چون آتش سوزان من!
از ازل کردند در خونریزی من اتّفاقخنجرش را آشناییهاست با مژگان من
درهم از همچشمی بخت سیاه عاشقستنیست بیباعث پریشان طرّة جانان من
گر فدا کردم به راهت دین و ایمان را چه غمدین و ایمانم تویی، دین من و ایمان من
گر چنین فیّاض از مژگان تراود سیل خونمیشود رسوای عالم حسرت پنهان من