شمارهٔ ۶۴۸
نمیگردد مگر، در صیدگاه دل شکار مننمیدانم به هر جانب چه میتازد سوار من
از آن در عشق او میلم به دلتنگی فزون باشدکه جز در تنگنای دل نمیگردد دچار من
تویی در خور شب و روزم چه در دنیا چه در عقبامه من، آفتاب من، بهشت من، بهار من
تو رفتی بس نبود از پیشم ای بیرحم بیپرواکه بردی در رکاب خود شکیب من، قرار من
ندارم دست دامنگیر و ترسم روز محشر همچنین بیدست و پا از خاک برخیزد غبار من
چنان گم گشتگان را وعدة من منتظر داردکه پر بر هم نزد عنقا دمی در انتظار من
شکار ناتوانیها چنان شد پیکر زارمکه بر جسمم گرانی مینماید جان زار من
پریشان آنقدر گفتم که در هر کهنه اوراقیکه بینی تا قیامت بر تو خواند یادگار من
به دل سودای زلفش آن قدر فیّاض جا دادمکه روید تا قیامت سنبل از خاک مزار من