گنج

شمارهٔ ۶۴۷

۶ بیت
اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود منآیینة اسکندری جان غبارآلود من
تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشمترسم بگیرد چرخ را یک باره آه و دود من
تا از غبار کوی او آرایش خود کرده‌امخورشید حسرت می‌برد بر روی گردآلود من
دلّاک هستی نرخ من چندان که می‌گیرد بلندعشق تو یکسان می‌خرد بود من و نابود من
رامند وحش و طیر اگر بر صوت داودی چرارم می‌کند وحشیّ من از نغمة داود من!
عشقست و در عالم همین بیتابی و بی‌طاقتیطاقت، زیان گر می‌شود در عاشقی‌ها، وسد من