شمارهٔ ۶۴۰
چه پای بستة تدبیرم بایدم بودنکه در قلمرو تقدیر بایدم بودن
قضا به چین جبین رد نمیشود هرگزچه لازم است که دلگیر بایدم بودن
دمی به خُلق خوشم روزگار نگذارددم نسیمم و شمشیر بایدم بودن
پیاده در جلو غفلتم، کنون کز هوشدو اسبه در پی نخجیر بایدم بودن
ز سرگرانی زلف تو درهمم چه کنم!که بار خاطر زنجیر بایدم بودن
چنان نرفت غم دوری رهم از یادکه در تهیّة شبگیر بایدم بودن
کدام عیشِ جوانی، کدام عهدِ طرب!که در تلافی آن پیر بایدم بودن
چه غم ز قامت خم دیده، این امیدم بسکه در کمان هوس تیر بایدم بودن
ظهور درد دل من گذشت از آن فیّاضکه زیر منّت تقریر بایدم بودن