شمارهٔ ۶۴۱
میشد از طَرة او کام دل آسان دیدنمیتوانستی اگر خواب پریشان دیدن
ما گذشتیم ز فکر سر و سامان چه کنیمنتوان زلف ترا بی سرو سامان دیدن!
زدهای دستة گل بر سرو داغم چه کنمبار بر خاطر دستار تو نتوان دیدن
غم ایّام چه بودی همه با من بودیکه پریشان بودن به که پریشان دیدن
پاک شو از همه خواهش که توانی فیّاضهر چه خواهی همه در آینة جان دیدن