گنج

شمارهٔ ۶۳۳

۵ بیت
می‌توان از زندگانی دست آسان شستنلیک دست از دامن زلف تو نتوان داشتن
زلف را گو فکر جمعیّت کند تا کی چنینخود پریشان بودن و ما را پریشان داشتن
می‌توان صد بار مردن هر نفس از درد اولیک نتوان درد او محتاج درمان داشتن
جان اگر با من نسازد در غم او گو مسازمی‌توانم من غمش در سینه چون جان داشتن
درد او فیّاض اگر درمان ندارد گو مدارمی‌توان این درد را بهتر ز درمان داشتن