شمارهٔ ۶۳۲
ز مژگان چند چون ابر بهارانسرشک لالهگون بارم چو باران
به خاک کوهکن برمیفروزمچراغ لالهای در کوهساران
خط سبزش مرا شوریدهتر کردجنون کهنه نو شد در بهاران
سمندش را به جولان خواهد آوردبلند اقبالی این خاکساران
جدایی نو محبّ را بلایی استبه من در هجر او رحم است یاران
کشاکش با تمنّای تو داردبنازم حسرت امّیدواران!
نگه را رخصت خونریزیی دهقراری کردهای با بیقراران
به مژگان تو در خنجر گذاری استنگاهت آن سر خنجر گذاران
به غیر از خار خار دل نچیدمگلی در آرزوی گلعذاران
مرا در دوستداری عمر بگذشتندیدم دوستی زین دوستداران
نبیند تیره روز و روزگاریچون من فیّاض کس در روزگاران