شمارهٔ ۶۱۱
عمرها ما از خدا درد ترا میخواستیمآفت جان و دل خود از خدا میخواستیم
کام دل عمری ز چشمانت طلب کردیم حیفسادهلوحی بین ز بیماران دوا میخواستیم
آسمان پردیر میجنبد پی تدبیر کارمنصب افلاک را یک چند ما میخواستیم
بیرواجیها عجب ما را رواجی داده استخویش را در نارواییها روا میخواستیم
هرگز امّید دوایی در دل ما ره نیافتدرد او میخواستیم از عشق تا میخواستیم
صورت دیبای بستر شد تن بیدرد ماپهلوی از بستر راحت جدا میخواستیم
صحبت افسردة این خام طبعان دوزخستدر پی آشفتگان عشق جا میخواستیم
در پی این رهروان رفتیم و گمرهتر شدیماز پی گم کرده راهان رهنما میخواستیم
تا به کی فیّاض ازین افسردگیها تا به کی!آتش سوزنده را در زیر پا میخواستیم