گنج

شمارهٔ ۶۰۹

۹ بیت
جدا ز طرّة تابیدة تو می‌تابیمبه یاد لعل تو خونین جگر چون عنّابیم
از آن چو موج نبینیم روی ساحل راکه پا شکستة دریانشین چو گردابیم
همیشه در شب غم با خیال مهرویانفسرده خاطر و روشن روان چو مهتابیم
ز خاک فقر و فنا سرمه‌ای نمی‌بخشندبه ما که چشم سیه کردگان اسبابیم
به ما ز نشئة چشمش فسانه‌ای گفتندشد آفتاب قیامت بلند و در خوابیم
چگونه ره کند آرام در طبیعت ماکه در نسب ز گرو بردگانِ سیمابیم
فریب بستر راحت اثر چگونه کندبه ما که زخمِ ضرر خوردگان سنجابیم
گمان صبر و ثبات از سرشت ما دور استکه در کشاکش تخمیرِ آتش و آبیم
به راه میکده پنهان چه می‌روی فیّاضفقیه مدرسه داند که ما ازین بابیم