شمارهٔ ۶۰۷
در شمار کوی جانان کعبه را که دیدهایمخاک راهش را به چشم آب زمزم دیدهایم
ما سیهبختان غم، آیینة آب حیاتدر سواد تیرهروزیهای ماتم دیدهایم
مشت اجزای غبار ما بود ایمن ز باددر هوای چشمِ تر شیرازة نم دیدة ایم
پیری ما را خطر از ترکتاز مرگ نیستما و دل در کودکیها ماتم هم دیدهایم
چون به طوفان کار ما افتد که از سستی بختکشتی خود را زبون موج شبنم دیدهایم
تا شراب دوستی از جام دشمن خوردهایمسرمة بیگانگی در چشم محرم دیدهایم
بر چراغ هستی افشاندیم تا دامان فقرشمع خود را بر مزار هر دو عالم دیدهایم
خواندهای فیّاض تا درسی ز علم عاشقیعقل کل را بارها پیش تو مُلزم دیدهایم