شمارهٔ ۶۰۵
راه بیرون شد درین دشت الم گم کردهایمآهوییم و پیش این صیّاد رم گم کردهایم
غیرتش نگذاشت کآییم از در هستی درونخویشتن را در بیابان عدم گم کردهایم
بعد وصل کعبه دوری باب مشتاقان نبودبستهایم احرام و خود را در حرم گم کردهایم
موسی وقتیم و افتاده ز چشم کوه طورعیسی عهدیم و نقد فیضِ دم گم کردهایم
زادة دردیم، اسباب طرب از ما مجویوجه شادی در ره تحصیل غم گم کردهایم
آشیان بر بوتة خاری نهادیم و خوشیمما که پرواز گلستان ارم گم کردهایم
پادشاهانیم و گردون پای تخت ما، ولیبیمبالاتی نگر طبل و علم گم کردهایم
خدمت بتخانه گر کردیم عیب ما مکنما کلید کعبه در بیتالصّنم گم کردهایم
در ره دل عقل و هوش اول قدم در باختیمبهر یک آیینه چندن جام جم گم کردهایم
راه اگر پیدا شود معلوم خواهد شد که مااندرین وادی رهی در هر قدم گم کردهایم
ره بسی گم شد درین وادی ز ما فیّاض لیکراه نزدیکی چنین هموار، کم گم کردهایم