شمارهٔ ۶۰۰
بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کردهامغصّهها حل کرده و در حلق مینا کردهایم
غیر شرح بیقراری نیست در طومار موجته بته این نامة سربسته را وا کردهایم
ما ز خود گم گشته بودیم از تو تا بودیم دورخویش را امروز در پیش تو پیدا کردهایم
از غبار خاطر آزرده در گلزار عیشمشت خاکی بی تو در چشم تماشا کردهایم
موجها هر یک به رنگی کام میگیرند از اوکشتی خود را سبیل راه دریا کردهایم
خوشهبندیهای کام از کشت زار ما مجوما گیاه خویش را با برق سودا کردهایم
شهپر پروازِ اوج همت ما کس نداشتمشق بال افشانی این جلوه تنها کردهایم
با غُلوی سرکشیها دشمن از ما ایمن استآتشیم اما به خس عهد مدارا کردهایم
لذّت آوارگی کردیم تا بر خلق فاشخضر را فیّاض سرگردان صحرا کردهایم