شمارهٔ ۵۹۹
دیده را از پرتو روی تو تابی میدهمگلشن نظّاره را از شعله آبی میدهم
از لب لعلت حدیثی بر زبان میآورمگفتگو را غوطه در موج شرابی میدهم
پیچ و تاب عطسه در مغز جهان میافکنمچون ز بزم دل برون بوی کبابی میدهم
میکنم آغوش مژگانی به سیل گریه بازموج را در روی دریا اضطرابی میدهم
فتنهای از هر طرف بیدار میگردد ز خوابچون به یاد چشم مستش تن به خوابی میدهم
رنگ آسایش برون از دامن هستی نرفتاین کتان را شست و شو در ماهتابی میدهم
موج معنی هر طرف فیّاض میگردد روانچون عنان گفتگو را پیچ و تابی میدهم