شمارهٔ ۵۹۷
جمال شاهد رحمت فزاید از گنهمکه خال چهرة عفوست نامة سهیم
به نقد هستی من سکّه فنا زدهاندبه ملک فقر کنون عمرهاست پادشهم
سرم به گنبد گردون فرو نمیآیدکه در قلمرو دیگر زدند بارگهم
عجب که تا به ابد هم رسم به منزل وصلکه عشق او ز ازل کرده است رو به رهم
ز شرمگینی آن نازنین چنان خجلمکه در نظارة او آب میشود نگهم
به پر شکستگی خویش الفتی دارمکه تنگنای قفس را به گلستان ندهم
چنان ز خواب عدم جستم از ازل فیّاضکه تا ابد نتوانم نهاد دیده به هم