شمارهٔ ۵۹۶
ز چشمان تو راز خویش را بنهفته میخواهمبسی ترسیدهام این فتنهها را خفته میخواهم
ز بد گوییِّ دشمن راز دل پوشیده میدارمز دم سردی دی این غنچه را نشکفته میخواهم
ز مژگان قطرههای اشک را در دیده میدزدمزرشک این گوهر شاداب را ناسفته میخواهم
سر زلفی پریشان کن که همچون روزگار خوددو روزی خاطر ایّام را آشفته میخواهم
زبان چون غنچة سوسن به هم پیچیدهام فیّاضمگر درد دل ناگفتنی را گفته میخواهم!