گنج

شمارهٔ ۵۹۲

۱۱ بیت
ز گرمی دستگاه اهل عالم تنگ می‌بینمشررواری گمان گر هست هم در سنگ می‌بینم
به رنگ و بو میالا دامن خواهش درین گلشنکه زیر پردة هر غنچه صد نیرنگ می‌بینم
حقیقت در لباس هر مجازی جلوه‌ها داردفروغ آتش طورست گر من رنگ می‌بینم
تو صیّادی و الفت جو، منِ رم خورده وحشت‌خوترا گر صرفه در صلحست من در جنگ می‌بینم
هر آتش آتش طورست و هر کو وادی ایمنز خود بینی ولی آیینه‌ها در زنگ می‌بینم
تو در فکر بدخشانیّ و هر سنگم بدخشانستکه خون لعل جاری در رگ هر سنگ می‌بینم
نمی‌دانم چه پیش آمد درین ره عاشقانش راکه مشت استخوان در هر سر فرسنگ می‌بینم
به شکر درد، سیر آهنگ بینی نغمة عشقمدر آن بزمی که ساز زهره بی‌آهنگ می‌بینم
قیاس باطن از ظاهر کند بیدرد، از من پرسکه گل‌ها را به رنگ غنچه‌ها دلتنگ می‌بینم
به اطفال چمن تعلیم شوخی‌ها که داد امشب؟که طفل غنچه را بسیار شوخ و شنگ می‌بینم
گل روی که دارم در نظر فیّاض باز امشبکه چون آئینة گل خویش را گلرنگ می‌بینم؟