گنج

شمارهٔ ۵۹۱

۵ بیت
حال خود را خراب می‌بینممرغ دل را کباب می‌بینم
تا دَمِ آبِ تیغ او خوردمبحرها را سراب می‌بینم
مردمی‌های چشم او بگذشتدگر آنها به خواب می‌بینم
بسکه سرگشته‌ام به یاد رختذرّه را آفتاب می‌بینم
هر سؤالی که داشتم فیّاضاز لب او جواب می‌بینم