گنج

شمارهٔ ۵۹۰

۷ بیت
چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنممی‌کشم آهیّ و عالم را پریشان می‌کنم
گلستان بی‌روی او بر من جهنم می‌شودمن که دوزخ را به یاد او گلستان می‌کنم
دامن وصلش اگر در کف نباشد یک نفسبا گریبان دست را دست و گریبان می‌کنم
می‌شوم از بس بلاگردان نخل قامتشدر میان جلوه نازش را پریشان می‌کنم
تا نیابم لذّت گفتار او را هم ز رشکگوش را هم بعد ازین چون دیده حیران می‌کنم
دردمندم چون روا داری نمی‌دانم ز خویشمن که درد عالمی را از تو درمان می‌کنم
کام فیّاض از تو گر دشوار باشد غم مدارمی‌شوم نومید و دشوار تو آسان می‌کنم