گنج

شمارهٔ ۵۹۳

۸ بیت
من هیچ نمی‌گویم من هیچ نمی‌دانمدر عشق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
نشناسدم از گلبن بلبل که خیال توگل ریخته تا دامن از چاک گریبانم
هم سرو منی هم گل هم لاله و هم سنبلجایی که تویی نبود پروای گلستانم
تا دیده به خون دل از گردِ دویی شستمغیر از تو نمی‌بینم غیر از تو نمی‌دانم
با یاد تو در صحرا از بوتة هر خاریگل چینم و گل بویم گل بینم و گل دانم
در فضل و هنر هر چند گمنام ده و شهرمدر فن جنون لیکن مشهور بیابانم
از ناله به فریادم هر چند که خاموشموز گریه به سامانم هر چند پریشانم
احوال دل زارم آن نیست نداند کسکز ضعف بدن پیداست دردِ دلِ پنهانم