شمارهٔ ۵۸۵
چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنمتارهای آه را بر لب چلیپایی کنم
شد چهل سالم به غفلت در مسلمانی بس استاربعینی در سر زلف تو ترسایی کنم
کی توان دادن به یک دل داد سودای تراهمچو دل یک قطره خون را به که سودایی کنم
در تماشا یک سر موی ترا شایسته نیستچون نگه گر هر سر مو را تماشایی کنم
با عنایات ازل دشوارها دشوار نیستگر تجلّی رو دهد من نیز موسایی کنم
از لب لعل مسیحا معجزت، کو نشئةییتا به بیماران بیدردی مسیحایی کنم
در بغل گیرم شبی گر قد رعنای تراتا قیامت عشوه بر خوبان رعنایی کنم
جلوه هر دم میکند جای دگر حسن رخشخویش را معذورم از دانسته هر جایی کنم
شمهای از لطف پنهان تو گویم آشکاردر تمنّای تو عالم را تمنّایی کنم
میتوان آوارگی در گلشن از بویش فکندمیروم گل را مگر چون لاله صحرایی کنم
یادِ همت میدهد فیّاض اندازِ خطرکشتی خود را همان بهتر که دریایی کنم