شمارهٔ ۵۸۲
با تو هر شب لب از آب زندگانی تر کنمروز چون شد زندگی را خاک غم بر سر کنم
تیرهبختیهای من گر پرتو اندازد ز دورشعله را در بر لباس از رنگ خاکستر کنم
اختلاط بیغمانم کشت خواهم همچو خاکاز گریبانِ ملامت دیدگان سر بر کنم
در سراب ناامیدی با خیال لعل اوالعطش را لب تر از سرچشمة کوثر کنم
میتوانم کرد رد تیر حوادث را ز خویشگر زره از سایة زلف بتان در بر کنم
مرغ تسلیمم، چه باک از شوخ چشمیهای دامدام اگر در دست افتد زیب بال و پر کنم
کرد خونها در دل من تیغ او از انتظارگر به تیغ او رسم خون در دل جوهر کنم
پهلوی راحت ندارم، مرد آسایش نیمضعفم از پا چون در آرد تکیه بر بستر کنم
این فضای تنگ جای پر زدن فیّاض نیستفکر بال افشانیی در عرصه دیگر کنم