شمارهٔ ۵۸۱
خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنمالماس کو که ابرة این آستر کنم
ای ناله بیرفیق به جنگ اثر متازصبری که آه سوخته را هم خبر کنم
بر اوج شعله جلوة پروازم آرزوستکو آتشی که تربیت بال و پر کنم
بی گریه پرتوی ندهد صبح طالعمکو خون که روغنی به چراغ سحر کنم
معشوق مبتذل شود از یک نگاه گرمنگذاشت غیرتم که در آن دل اثر کنم
فیّاض نامهای که نویسم به نزد یاراز شوق سر نکرده قلم گریه سر کنم