گنج

شمارهٔ ۵۷۸

۷ بیت
وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنمچاک بیداد تو در پیرهن خاک زنم
خون اندیشه ز سودای تو فاسد شده کاشنشتر برق جنون بر رگ ادراک زنم
بسکه سودای تو پیچید به دل نزدیکستبرق آهی شده در خرمن افلاک زنم
می خونابة دل نشئة دیگر داردتا به کی غوطه به خون جگر تاک زنم
شیشة حوصه لبریز جنون شد پس از ایندر بی‌طاقتیِ حلقة فتراک زنم
ای خوشا بخت که از سرمة خاک قدمتآب بر آتش این دیدة غمناک زنم
داغِ‌عاجز کُشیم ورنه توانم فیّاضلشکر شعله کشم بر صف خاشاک زنم