شمارهٔ ۵۷۹
ز ابر دیده در و دشت را پر آب کنمز رشحة مژه خون در دل سحاب کنم
چنین که سر بسرم جوشِ گریه، نزدیکستکه زهرة فلک از بیم سیل آب کنم
مثل شدست به بدیمنی آسمان کهنهمان بهست که این خانه را خراب کنم
حرام باد به من لذت شهادت عشقاگر به زیر دم تیغت اضطراب کنم
نهشت یک مژه سیلابِ گریهام فیّاضکه یک شب این مژه را آشنای خواب کنم