شمارهٔ ۵۷۷
میتوانم ای فلک گر دست بر ترکش زنماز خدنگ نالهای در خرمنت آتش زنم
یاد او در هجر گل میریزدم بی خارِ رشکباده دُردآمیز بود اکنون من بیغش زنم
میجهم گر چون سپند از آتش خود دور نیستمیکشم میدان که خود را خوب بر آتش زنم
دل مشبک گشت و ناراضی است میخواهم که بازیک شبیخون دگر بر ناوک ترکش زنم
کار بر من تنگ دارد صحبت زاهد، کجاستوسعت مشرب که می با ساقی مهوش زنم
آتش افسردهای دارد چراغان مجازکو حقیقت تا بغل بر شعلة سرکش زنم
یا صمد دارد به لب فیّاض و در دل یا صنمآتشی خواهم درین گبر مسلمان وش زنم