شمارهٔ ۵۷۵
جا در دل پاک تو نمودن نتوانمچون گرد بر آن آینه بودن نتوانم
مژگان شکند خار به چشمم شب دوریگر بخت شوم بیتو غنودن نتوانم
بر چهره اگر گرد ملالی ننشیندرخساره به آیینه نمودن نتوانم
شد خاک سرم در ره بیداد تو ای وایاز خرمن حسن تو ربودن نتوانم
چون کاهربا گشتهام، اما پر کاهیاز خرمن حسن تو ربودن نتوانم
ذوق سفرم گرم چنان کرده که دیگرگر یار کند وعده که بودن، نتوانم
فیّاض اگر صیقف دیدار نباشدزآیینة دل زنگ زدودن نتوانم