شمارهٔ ۵۷۴
ز دانش مرا بس، که نام تو دانمسوادم همین بس که نام تو خوانم
چرا نالم از ضعف، آن قوّتم بسکه آهی به عمری به پایان رسانم
جز آه شرربار حسرت ثمر کو!نهالی که در عرصة دل نشانم
مراد دو عالم اگر در کف آیدکف خاک نبود که بر سر فشانم
به آن بینشان کوی کس ره نبردستعبث قاصد اشک را میدوانم
به گَرد سواران نخواهم رسیدندرین دشت گلگون چه بر میجهانم
چه پرسی ز من حال فیّاض بیدلتو دادی به صحرا سرش، من چه دانم؟