شمارهٔ ۵۷۳
طوطی شکرخایم نیشکر نمیدانمبلبل قفس زادم بال و پر نمیدانم
طفل مهد تقریرم عشق میدهد شیرمنفع و ضر نمییابم خیر و شر نمیدانم
با تو گفتهام حرفی شرح و بسط آن با تستمن نفس درازی را این قدر نمیدانم
من که هر گناهی را مغفرت روا دارمجرم بیگناهی را مغتفر نمیدانم
مطلب دگر دارد ورنه آنقدر هم منبلهوس دل خود را در به در نمیدانم
طینت دل و جانم کی سرشت ارکانمابرهام سراپا من آستر نمیدانم
ذات بیمثالت را من چگونه بستایمکمترت نمیشاید بیشتر نمیدانم
هوش میپرستانم فکر تنگدستانمجا درون نمییابم ره به در نمیدانم
میزنم به خود فیّاض گامی اندرین وادیرهنما نمیبینم راهبر نمیدانم