گنج

شمارهٔ ۵۷۲

۷ بیت
ز بس سرگرم شوقم پای کم از سر نمی‌دانممغیلان بهر راحت بهتر از بستر نمی‌دانم
مسبّب کاردار و گردش ایام اسبابسترخ آئینه را ممنون خاکستر نمی‌دانم
مرا این رتبه بس در فضل معراج ترقی‌هاکه از خود هیچ کس را در جهان کمتر نمی‌دانم
مرا از بزم او مانع همین تقصیر خدمت بسچو خجلت بست ره دیوار را از در نمی‌دانم
تو دایم بد نخواهی کر و ناید جز بدی از منمن از دانش همین دانسته‌ام دیگر نمی‌دانم
درین گلشن دمی از جلوة پرواز ننشینمقفس رم خورده‌ام، آرام بال و پر نمی‌دانم
من آن آشفته روز و روزگارم در جهان فیّاضکه خورشیدی به جز داغ جنون بر سر نمی‌دانم