شمارهٔ ۵۷۱
ترا خاطر به سوی دشمن بدخوست میدانمتو با من دشمنی لیکن ترا من دوست میدانم
نمیدانم گره بر رشتة کارم که زد اماکلید چارهام آن گوشة ابروست میدانم
نه از ساقی نصیب من همین پیمانة خونستدل پیمانه هم پرخون ز دست اوست میدانم
عجب دارم اگر آمیزشی با او توانم کردکه نازش زودرنج و غمزهاش بدخوست میدانم
نمیدانم دل گمگشته را آخر چه پیش آمدولی در حلقة آن طرّة جادوست میدانم
نمیافتد به من تشریف شادی ای رفیق مناگر تا پا نیفتد تا سر زانوست، میدانم
مگو فیّاض از زاهد که با من در نمیگیردتو او را مغز و من او را سراسر پوست میدانم