شمارهٔ ۵۶۸
ز داغ لاله چشم آمد به داغمز بوی گل پریشان شد دماغم
گل امید از بالندگیهانگنجد تنگ در آغوش باغم
چه خصمی بود بادردم دوا راکه مرهم شد سَبَل در چشم داغم
درین گمگشتگی ترسم که گیرندز آواز پر عنقا سراغم
شبم پروانه بلبل بود در بزمکه کرد این روغن گل در چراغم؟
تو دیر آیی و ترسم بادة عمرنمیباقی نماند در ایاغم
چه منت از هما فیّاض کز بختبه سر بس سایبان پرِّ زاغم