گنج

شمارهٔ ۵۶۷

۸ بیت
بغل بر هم نمی‌آید ز ذوق آن برو دوشمچه حسرت‌‌ها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم
من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم رفتکه می‌ ترسم کنی دانسته از خاطر فراموشم
به راه بیخودی‌ها آمد و رفت خوشی دارمکه تا می‌آردم با خود نگاهش می‌برد هوشم
نگنجدت بادة من در خُم گردون ز بیتابیبه قدر نشئه من کرد پر بی‌طاقتی جوشم
به تقریر تغافل با دلم دیگر چه می‌گوییفدای نازکی‌های نگاهت تیزی هوشم
غلامی همچو من کم‌تر به دست افتد سرت گردمبکن گوشی به حرفم تا ابد کن حلقه در گوشم
هزاران ساغر سرشار پیمود آن نگه با منهنوز از لذّت جام نخستین مست و مدهوشم
به خاموشی سخن‌ها گفت با من چشم حرّافشکه در تقریر یک حرفش کنون عمریست خاموشم