شمارهٔ ۵۶۶
کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا میکشممینمایم قطرهای در جام و دریا میکشم
طاقتم لبریز شد آهی ز دل سر میدهمپرده از رخسار یک عالم تمنّا میکشم
در محبّت انتقام جمله اعضا بر دلستریشهٔ دل میکنم گر خاری از پا میکشم
کردهام عزم سفر وز بیم تنهایی کنونمدّتی شد انتظار راه عنقا میکشم
تاب دیدارش ندارد دیدهٔ بیتاب منسرمهٔ حیرانییی در چشم بینا میکشم
گر به صد تکلیف بگشایم نظر بر سرو باغمیل حسرت بیتو در چشم تماشا میکشم
اخترم همسایهٔ عیسیِ مریم گو مباشمن ترا دارم چرا ناز مسیحا میکشم!
عشق چون میباخت چشم کامجوی مصر گفتانتقام پیر کنعان از زلیخا میکشم
من کجا و آه پیدرپی کجا کز ضعف دلناله را با صد کمند از سینه بالا میکشم
بیم هجران برد از کام دلم ذوق وصالمیکشد امشب خماری را که فرا میکشم
با چنین بیقوّتی فیّاض عمری شد که منبارهای خلق بر دوش مدار میکشم