گنج

شمارهٔ ۵۶۵

۱۳ بیت
مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشمبه جلوه‌گاه خزان طرح صد بهار کشم
به چهره برگ خزانم ولی به دولت عشقنهشت گریه که خمیازه بر بهار کشم
سواد خوان خط سبز می‌تواند شدبه چشم زاهد اگر سرمه زین غبار کشم
به دست وعده مده اختیار قتل مراکهنیست طاقت آنم که انتظار کشم
دعا ز صید اجابت چه طرف بربنددبه ناله‌ای که من از سینة فگار کشم
کرشمه سنجی داغم بهار صد چمنستچه لازمست که حسرت به لاله‌زار کشم
به این حیات چرا باید از اجل ترسیدچه باده روز کشیدم که شب خمار کشم!
تمام شوقم و در غیرتم نمی‌گنجدکه آرزوی ترا تنگ در کنار کشم
عروج جلوة بی‌اعتباریم کافیستدگر ز چرخ چرا ناز اعتبار کشم!
کنون که خونی صد فرصتم نمی‌دانمکه انتقام چه حسرت ز روزگار کشم!
تموّج نفسم دام عندلیبانستبه نیم ناله که از جان بی‌قرار کشم
چنان تزلزل عشق اختیارم از کف بردکه ناله‌ای نتوانم به اختیار کشم
بس است قوت پروازم آنقدر فیّاضکه خویش را به سر راه آن سوار کشم