گنج

شمارهٔ ۵۵۷

۷ بیت
خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودمسرمه‌ای بهر چنین روز نگه داشته بودم
گفتم از من نکشی دامن خود روز جداییشد غلط هر چه من از مهر تو پنداشته بودم
همچو آیینه مرا روز سیه در پی سر بوددیده آن روز که بر روی تو بگماشته بودم
دفتر شرح پریشانی حال دل مهجورنسخه‌ای بود که از زلف تو برداشته بودم
در پس مرگ مگر سبز شود بر سر خاکمتخم امّید که در مزرع دل کاشته بودم
شد فزون آتش عشق توام از درد جداییداغ هرگز به سر داغ تو نگذاشته بودم
لشکر گریة خون در پی سر داشته فیّاضعلم آه که در سحن دل افراشته بودم